اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

اهورای فوتبالیست

پسر نازم الان که دارم این پست رو میذارم هر دوتامون حسابی سرماخوردیم عزیز دلم دیشب تا صبح تو تب سوختی ومنم با این حال بد خودم همش حواسم به تو بود پنج شنبه گذشته بابایی رفت فاتحه دایی یکی از دوستاش                         ما رو هم گذاشت خونه بابا جون(بابای من) بعداز ظهرش خاله و دختر خاله من (کوثر) اومدن اونجا کوثر که عشق فوتباله با خودش توپ پیرهن و کفش ورزشی آورد اول به زور تنت کردیم ولی بعد به زور از تنت درآوردیمش توپ رو هم سفت گرفته بودی به کسی نمیدادی لباس ورزشی رو با کلی سنجاق زدن اندازت کردیم چندتا عک...
8 دی 1392

سالگرد ازدواج مامان و بابا

امروز 6 دی سالگرد ازدواج ماما و باباس 5 سال زندگی مشترک گذشت و وارد سال ششم شدیم   همسر مهربانم با وجود تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست.... این را به آسمان بگو! تو به قلب من شادی و به جانم روشنایی میبخشی.... سالروز یکی شدمان خجسته باد.... در ثانیه های بودنت میمانم در فصل شکست خوردنت میمانم یک سال نه ده سال چه فرقی دارد تا لحظه دل سپردنت میمانم   همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم بابایی زحمت کشید و صبح رفت یه کیک خرید اما چون تعطیل بود کیکی مناسبتر از این پیدا نکرده بود.اما بازم بد نیست ممنون ع...
6 دی 1392

از جوراب تا دستکش

بعد از اینکه راضی شدی جوراب دستت نکنی حالا نوبت دستکش شده طوریکه با دستکش میخوابی .موقع خواب پیچکشتی و گوشیتم تو بغلت میگیری.البته تو این عکسها از شدت خستگی رو مبل خوابت برده عزیزم دستکشتم که درست نپوشیدی ...
4 دی 1392

اهورا و عکاسی

هر بار که یه مطلب جدید از کارات میذارم فکر میکنم تا چند وقت چیزی پیش نمیاد که بذارم ولی همیشه اشتباه فکر میکنم ماشاالله از بس فعالی و به هر چیزی کار داری که همیشه یه موضوع واسه به روز شدن وبلاگت برام جور میکنی از دیشب گیر به گوشی بخت برگشته من دادی تا همین الان مجبور شدم چند بار شارژش کنم راه و بیراه از همه چیز عکس میندازی نمیدونم چرا هر روز باید به یه چیز گیر بدی و چیز جدیدی تجربه کنی از هرچی فکرشو بکنی عکس انداختی چند بارم حافظه گوشیم پر شد برات خالیش کردم که به بقیه کارت برسی بیشتر عکسایی که انداختی کیفیت نداشت چند تا از عکساتو میذارم که بعدا کلی به کارای خودت بخندی از سقف عکس انداختی از کارتونی...
30 آذر 1392

کارای عجیب اهورا

ای خدا از دست اهورا نمیدونم چیکار کنم از دیروز توخونه یه سره کلاه میکنه سرش و جوراب به دستش خودم موندم این دیگه چه جورشه؟ هرچی میگم اهورا جوراب رو باید پا کنی نه دست جوراب کثیفه یا حداقل دستکشتو دستت کن  انگار نه انگار گوشش بدهکار نیست حالا کاش فقط تو بیداری اینکارو میکرد دیشب قبل خواب هرکاری کردم راضیش کنم جورابارو از دستش دربیاره فایده نداشت باخودم گفتم بعد اینکه خوابش برد از دستش درشون بیارم ولی تو خوابم حواسش بود 2 بار امتحان کردم شروع کرد به جیغ و گریه نصفه شب با کلی ترس از دستش درشون آوردم خدا رو شکر اون موقع متوجه نشد ولی صبح تا چشاشو باز کرد گفت جورابام کجاس؟ الانم جوراب به دست و کل...
27 آذر 1392

اهورای کتابخون

امروز باخودم فکر کردم تا کی زندگی رو به بطالت بگذرونم گفتم به جای اذیت کردن و خرابکاری یه کار مفید انجام بدم دیدم چه کاری بهتر از کتاب خوندن  چندتا از کتابهای بابایی رو آوردم   عینک مامانم به چشمم زدم وشرووووووووع کردم به کتاب خوندن     از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟ فکر کنم اول از این شروع کنم بهتر باشه از این صفحه که چیزی نفهمیدم برم صفحه بعد شاید چیزی دستگیرم شد ای خداااااااااا هیچی نمی فهمم مامان اگه دیگه نخونم اشکالی نداره؟ آخیش اون کتابها چی بودن نقاشی خیلی بهتره ...
25 آذر 1392